محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

307

مناقب مرتضوى ( فارسي )

و خالد مرد و اهل او در منزلش دفن كردند . چون مردم قبيله او شنيدند ، بر در خانه‌اش اسب و شتر پى كردند و اين رسم و قاعدهء جاهليت بود و ابن عازب را معاويه والى يمن كرده بود و او در آنجا مرد و از آنجا هجرت كرده بود و انس بن مالك را ديدم كه مبتلا شد به برص چنان كه مىپوشيد به عمامه آن را و پوشيده نمىشد . المقصود آنچه بر زبان معجز بيان امير مؤمنان و پيشواى صدّيقان جارى شده بود ، همچنان شد . » منقبت : هم در شواهد النبوّة و دلايل النبوّة مسطور است كه : « روزى امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - در رحبه از يكى سؤال كرد ، او خلاف واقع به عرض رسانيد . گفت : دروغ مىگويى . او گفت : حاشا كه دروغ گويم ! فرمود : بر تو دعاى بد خواهم كرد كه اگر دروغ گفته باشى خداى تعالى تو را كور گرداند . گفت : بكن . امير دعا كرد . راوى گويد : و اللّه ، آن كذّاب بيرون نرفت از رحبه مگر نابينا . » منقبت : هم در دلايل النبوّة مسطور است كه : « فراس بن عمر - رضى اللّه عنه - را در زمان حيات رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - صداعى عارض شده بود . آن سرور به دست مبارك نوشت بر جبين او و دو چشم او را بگرفت ، مويى بر پيشانى او برست ، چون موى خارپشت و آن درد از سر او برفت . و در آن زمان كه خوارج بر امير المؤمنين خروج كردند ، فراس با ايشان نيز موافقت كرد ، آن موى از پيشانى او بريخت . فراس را از آن جزع عظيم پيدا شد . وى را گفتند : مىدانى اين سبب آن است كه بر امير المؤمنين خروج كردى ؟ قبول اين معنى نموده ، تائب شد . گويند : باز آن موى بر پيشانى او پديد آمد ، آن درد از وى بر طرف شد . راوى گويد : پيش از آنكه موى از پيشانى او نريخته بود ، او را ديده بودم و چون بريخت هم ديدم و چون برست ، باز هم ديدم . » منقبت : هم در مصابيح القلوب مسطور است كه : « خارجيى به خصومت پيش امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - آمده به آواز بلند سخن كرد . امير بانگ بر وى زد ، او به صورت سگى شد . يكى گفت : يا امير المؤمنين ، بانگ بر اين مرد زدى سگ شد ، تو را چه مانع است در دفع معاويه ؟ گفت : اگر من خواستمى ، معاويه را بر تختهء جنازه پيش من آوردندى هيچ نرفتى ليكن ما